♤[ماسک هایی از جنس دروغ]♤ پارت [ ۸ ]
________________________________
بیا بریم نگاه کنیم....
آکوتاگاوا اینو گفت و رفت سمت اتاق
آتسوشی هم مثل موش دنبالش اومد
_شششش آروم
_چیه؟
_آروم قدم بردار
_های*-*
آروم درو باز کردن که دیدن دازای سان لبه تخت چویا کون خوابش برده و داره تو خواب موهای چویا رو ناز میکنه و حزیون میگه:
دازای در حال حزیون گفتن:همم...چویا......تو خیلی خوشگلی.....تو....تو....چرا.....من ازت....خوشم میادد....هممم....ای کاش مال من باشی....هوممم..
قلطی زد و سرشو گذاشت رو سر چویا سان
............
آتسوشی و آکوتاگاوای بی پشم:
آتسوشی: ......
آکوتاگاوا:.....
آتسوشی:+~+
آکوتاگاوا: '~'
سکوت تا چند دقیقه:
بعد چند دقیقه:
آکوتاگاوا:بیا گم شیم بیرون تا بیشتر برگام نریخته...
آتسوشی:بشدت موافقم
*بیرون اومدن و بستن در*
*کمی دور شدن از اتاق*
*ایستادن*
آتسوشی:فاکککک برگاممممم عرررررر آکوتاگاواااا عررررر این چی بود من شنیدممممم
آکوتاگاوا:هیشششش آرومم ...عررررررررررررررررررررررررر منم برگام ریخخخخ
آتسوشی:شدم ببری بی پشم....
آکوتاگاوا:مگه گوسفندی پشم داشته باشی😐
آتسوشی: ااا نه ببخشید....چیزه ببری بی مو
آکوتاگاوا:منم یه حسی بم ميگه تیغای راشومون ریخته '-'
آتسوشی:😂
آکوتاگاوا: رو آب بخندی :|
*این دو بدبخت بی پشم(اا ببخشید مو)و بی تیغ را تنها میگذاریم و به چویا کون و دازای سان میرسیم*
از زبون دازای:
_همم...
آروم چشمامو باز کردمو دیدم آفتاب از پنجره اتاق داره میتابه...هوم....واتتتت من خوابم برد؟؟ بانداژام جلسه چی شد پس من کجام چی شد اه /:
یهو دیدم....یا حضرت ایساماا...رو تخت چویا پیشش خوابم برده+~+
تازه دستمم دور گردنشه•////•
_یا خداا*-*
با صدام چویا رو از خواب پروندم
_همم...دازای؟؟
واات؟ تو رو تختم چی میکنی.....ودفففف دستتو از رو گردنم بردارررر*/////*
برگام الان جرم میده ._.
_مرتیکه تمههههههه پاشووو
_بخدا خوابم برده احتمالا وقتی رو صندلی بودم بعد اشتباهی افتادم پیش تختت*~*
_هوف....باکا....خیلی خب جم کن خودتو
با روی سرخ پاشدم مثل سرعت نور از اتاق زدم بیرون*-*
_خوب شد نفهمید اومده بودم موهاشو ناز کنم پیشش خوابم برده....
_____________________________________
کونیچیواااااا^-^♡♡♡
اینم پارت هشت^-^
پارت بعدی رو یه ساعت دیگه میزارم^-^♡
بیا بریم نگاه کنیم....
آکوتاگاوا اینو گفت و رفت سمت اتاق
آتسوشی هم مثل موش دنبالش اومد
_شششش آروم
_چیه؟
_آروم قدم بردار
_های*-*
آروم درو باز کردن که دیدن دازای سان لبه تخت چویا کون خوابش برده و داره تو خواب موهای چویا رو ناز میکنه و حزیون میگه:
دازای در حال حزیون گفتن:همم...چویا......تو خیلی خوشگلی.....تو....تو....چرا.....من ازت....خوشم میادد....هممم....ای کاش مال من باشی....هوممم..
قلطی زد و سرشو گذاشت رو سر چویا سان
............
آتسوشی و آکوتاگاوای بی پشم:
آتسوشی: ......
آکوتاگاوا:.....
آتسوشی:+~+
آکوتاگاوا: '~'
سکوت تا چند دقیقه:
بعد چند دقیقه:
آکوتاگاوا:بیا گم شیم بیرون تا بیشتر برگام نریخته...
آتسوشی:بشدت موافقم
*بیرون اومدن و بستن در*
*کمی دور شدن از اتاق*
*ایستادن*
آتسوشی:فاکککک برگاممممم عرررررر آکوتاگاواااا عررررر این چی بود من شنیدممممم
آکوتاگاوا:هیشششش آرومم ...عررررررررررررررررررررررررر منم برگام ریخخخخ
آتسوشی:شدم ببری بی پشم....
آکوتاگاوا:مگه گوسفندی پشم داشته باشی😐
آتسوشی: ااا نه ببخشید....چیزه ببری بی مو
آکوتاگاوا:منم یه حسی بم ميگه تیغای راشومون ریخته '-'
آتسوشی:😂
آکوتاگاوا: رو آب بخندی :|
*این دو بدبخت بی پشم(اا ببخشید مو)و بی تیغ را تنها میگذاریم و به چویا کون و دازای سان میرسیم*
از زبون دازای:
_همم...
آروم چشمامو باز کردمو دیدم آفتاب از پنجره اتاق داره میتابه...هوم....واتتتت من خوابم برد؟؟ بانداژام جلسه چی شد پس من کجام چی شد اه /:
یهو دیدم....یا حضرت ایساماا...رو تخت چویا پیشش خوابم برده+~+
تازه دستمم دور گردنشه•////•
_یا خداا*-*
با صدام چویا رو از خواب پروندم
_همم...دازای؟؟
واات؟ تو رو تختم چی میکنی.....ودفففف دستتو از رو گردنم بردارررر*/////*
برگام الان جرم میده ._.
_مرتیکه تمههههههه پاشووو
_بخدا خوابم برده احتمالا وقتی رو صندلی بودم بعد اشتباهی افتادم پیش تختت*~*
_هوف....باکا....خیلی خب جم کن خودتو
با روی سرخ پاشدم مثل سرعت نور از اتاق زدم بیرون*-*
_خوب شد نفهمید اومده بودم موهاشو ناز کنم پیشش خوابم برده....
_____________________________________
کونیچیواااااا^-^♡♡♡
اینم پارت هشت^-^
پارت بعدی رو یه ساعت دیگه میزارم^-^♡
۷.۹k
۲۹ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.